می خواستم ببینمت
حتی اگر وقت رفتنت باشد
امان از این اشک های وقت ناشتاس
تصویر تو را تار می کنند
و تو باز شبیه خواب هایم می شوی
مبهم و زیبا
باد به چادرت می خورد
دلم را باد می برد


برای یکی از ترانه های
جاودان خداوند ، محمد جهان آرا
من دیر به دنیا آمدم تا بگویم چقدر از تو دورم ! از آن چشم های خسته روشن ،
از آن حال و هوای غریب نمناک .
از تو می پرسم ، برای این خاک آلود بی مهر ، در جنوب غربی چشمانت جا هست ؟
تو رفته ای و من هم ، اما چرا این همه با حسرت به راه رفته تو خیره مانده ام ؟!
وقتی به این ردپای خوش بو دست می کشم ، سر بر شانه دلتنگی متبرکی می گذارم که با دنیا عوضش نمی کنم !
انگار وقت دلتنگی ما نیز رسیده است !
گاهی فکر می کنم ، تو در جزیره مجنون چگونه لیلای من شدی ؟!
اما بی کرانه روزهای بزرگ ، در این روزها جای تو را خالی نمی کنم .
کاش نمی دیدی ،
کاش نمی دیدم !
حالا که سر بر آستان پر کهکشان تو می گذارم
مرا فقط به شنیدن یک قصه از دستانت مهمان کن !
آخر من دارم به همه قصه ها شک می کنم !


تقدیم به ... و فیلم سینما پارادیزو
تو و سینما
اگر می خواهی دوستت داشته باشم
برای من ، یک کم سینما بیاور
یک آغوش رنگ های ناب و شب های غریب
غروب های پرسه و خیابان های گم شدن
برایم یک بغل فیلم های گل پوش
نگاتیو هواهای بیخودی و رویاهای واقعی
برایم چند متر لاله زار بیافرین
اگر می خواهی دوستت داشته باشم
برای من ، یک کم سینما بیاور
اما صاف که نگاهت می کنم
این رنگ های پرده های زلال
آشنای سال های دورند
من سال هاست
که در گوشه روسری ات، مرورشان می کنم!
این رویاهای واقعی
پرده ای از خیال چشمانت
و مسیر ابروانت،لاله زار قدیمی آرزوهای من است!
آری ، درست می گویم
تو اصل واژه آسمانی سینمایی
تو اصالت تصویرهای نابی
با همان پرسه های بی مقصدش
شاید ، نه ، حتما
برای همین است که این اندازه دوستت دارم!
یا سینما را ...

روزها می گذرن و
تو نمی گذری
سرجات محکم نشستی !
سرجات ، روبه روی چشمای من !
.
چشمامو که می بندم
نزدیک تر می آی
عطرت همه اتاق مو پر می کنه و
به آغوشم ، اندازه می شی
.
اما
وقتی می خوام چشمامو به چشمات بدوزم
تو باز می ری و
همون دور ، سر جات محکم می شینی !
.
تو، رفتنی نیستی !


سوال ...
هوای دست هایت را می کنم
برایم دست تکان نمی دهی ؟!
آخر برف روی شاخه هم
به هوای تو خودش را پائین می اندازد
از من چه توقعی داری ؟!

خسته ام ...
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
اشعار من محلل بحران کوچه نیست زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب ازدرس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی است بی نظیر از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست از دستهای بی حس و بیکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من در رکاب مرگ به آغاز می روم از این چرندیات پر آزار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هشیار خسته ام
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام...

« اندیشه فولادوند »

شب های زیبا ساخته دست توست !
شب های شب ، تیره و بی رهگذر ، ساخته دست من !
تو در شب های تو ،
شعر می آوری با یادت ، گریه می اندازی با نبودنت ، پرسه می نشانی با بی قراری آرزوهایت
گم می شوم در همین خیابان گردی های که تو چراغانی غصه اش کرده ای !
و من دوباره خیس یک باران قدیمی می شوم !
من در شب های من ، حرف می زنم
زیادی می بینم
پشت این پنجره های سالخورده ، سالهای سال در انتظار آن ثانیه نمی مانم !
من در شب های من ،
وسط حرف خدا می پرم !


می خواستم برای محرم بنویسم اما ...
آقای من ، مولای من !
دوست داشتم بنویسم ، محرم اومد و من دوست داشتم بنویسم اما از چی و برای چی شو نمی دونم !
از حال دیدن گنبد عزیز شما تو بار اول یا شکستن حرمت نون و نمک تون بعد اولین روز ندیدن شش گوشه طلایی شما !
یا اینکه دوست داشتم لااقل همین ده روز محرم رو بچه بودم که آخر دسته ، ته حواس پرتیم ، گم نشدن تو تاریکی شب و شلوغی خیابون ها می شد .

دوست داشتم براتون می گفتم اما برای این پاپتی بیچاره ، نه دیگه رویی باقیه ، نه دلش می آد که شما کجا و حرفای اون کجا ؟!
اما آقاجون ، اگه می شه ، یه جوری ، ذره ای آرومم کنید . من می ترسم از این حال درب و داغون که خیلی هم دوستش دارم !
من ، ساده ساده ، نوشتن هم بلد نیستم ....
تو محرم ، این حرفا ..؟!
اما شما رو به ماهتون قسم ، من منتظرو ، تنها نذارید .
من دیوونه ، تموم زندگیم شده همین انتظار !

حرف آخر
کوچه دیگر کوچه قدیمی نیست ، خسته شده ای ؟ نه ؟!
از من که دیگر همراهت نیستم همراه عقل امروزی تو ،
من همین یکبار به دنیا آمده ام !
کنار همین گندآب بد بو ، زیر این آسمان پر دود کبود ، من همین آشفته نوشتن رو دوست دارم ، این پریشانی لهجه کلماتم را دوست دارم !
حوصله تو سر رفته ، من هم !
این روزها این گونه است که همه از هم خسته ایم !
دیروز فهمیدم امروز باید پر از جنون باشم تا شاید بتوانم فکری برای فردا کنم !
امورز فهمیدم تاریکی همیشگی است ، تنهایی تا ابد است !
فردا باید بفهمم که هر چه هستم ، هر چه در این روزگار نا تمیز به خود می پیچم،
اما دروغ نباشم !
زیرا من همین یکبار به دنیا آمده ام !


دلم برات می سوزه ، اما بد جوری داری دست و پا گیر می شی ، دست و پا گیر این بهانه های لعنتی برای ساعتی کردن بغض های تلمبار شده ، تو که اینهمه تو دست نبودی ؟! اینقدر سرسری نمی شدی تو عادت دلای کولی ؟!
اما انگار تو هم بسته شدی به چرخهای ترک خورده گاری این روزگار !
با توام ای عشق ! ای آسمونی ! ای آرزوی عجیب ! از کی تا حالا ابرای سفید بالای قله ، لقمه ترد هر کام جور و ناجوری شده ؟!
الان متری چندی ؟! قواره ای چندتا باد کردن آدامس بادکنکی ؟! فله ای چندتا ویراژ و خط ترمز ؟!
تازگی ها چقدر راحت قرارت می ذارن ! قرار عشق تو کافی شاپ ، قرار عشق تو کافی نت ، قرار عشق تو خوردن کافه گلاسه ، قرار عشق تو ردوبدل کردن کتابای کافکا ، قرار عشق تو تریا ، قرار عشق تو تریاک !
تو از کی با سیگاری آسمونی شدی ؟!
چقدر راحت می شه تو گوشی تلفن زد زیرت ! چه ساده می شه کشتت با یه قوطی قرص تقویت کننده ! چه آسون می شه سوزوندت با چندتا چوب کبریت نیمه سوخته ! چقدر راحت می شه فراموشت کرد تو یه سفر چند ساعته ، تو یه هواخوری آخر شبی ! چه راحت جات پر می شه با اولین برخورد تصادفی !
چه خنده دار شدی این روزا !
اما من خندم نمی گیره ، فقط می گم :
به نظرت وقتش نیست اسمتو پس بگیری؟!






